تبليغاتX
من آلیس نیستم اما اینجا سرزمین عجایب است

من آلیس نیستم اما اینجا سرزمین عجایب است

سلام

اولا که از همه معذرت میخوایم بابت این همه تاخیرمون ولی به خدا توضیح میدیم.

چند تا اتفاق با هم افتاد. اولا که من (یعنی بهناز) از سرکارم اومدم بیرون! به خدا اخراجم نکردنا خودم استعفا دادم. اینه که دسترسیه هر روزم به اینترنت قطع شد بعدشم که عروسی خواهرم یهو افتاد جلو و همه کارها با هم قاطی شد و کلی بدو بدو کردیم وقت خواب هم به زور پیدا میکردیم دیگه چه برسه به اینجا! دقیقا شب عروسیه خواهرم هم آنفولانزا گرفتم (البته غیر خوکی ها) و افتادم در بستر بیماری حالا دیگه دعوام نکنید دیدید چقدر عذر موجه! داشتم. این که از من. حالا شما خودتون میدونید و شوشو!!!!

شوشو: اولا که سلام. منم سرم گرم عروسیه خودم و بهناز بود!!!!!!!!! (شوخی کردم)

بهناز: داره بهونه میاره ها هرچی گفت باور نکنید.

شوشو: خالی میبنده خب بهناز نبود منم دلم نمیومد بیام اینجا! کلا منم مثل بهناز عذرهام موجهه! کی بود گفت الکی گفتی؟ هان؟ هان؟

خلاصه که بابت این چند وقت غیبتمون معذرت میخوایم و واقعا دلمون برا همه تنگ شده.

بهناز: به خاطر همون قضیه کار و اینترنت نبودن و این حرفا مجبورم کمتر بیام. هم اینجا یه کم دیر به دیر آپ میشه هم کمتر میتونم بهتون سر بزنم. راستی بگم چرا از سر کار اومدم بیرون. آخه هم جو کاری بد شده بود دیگه هم اینکه تصمیم کبری گرفتم که دیگه بشینم سر درس و ایشالا امسال برم برا کارشناسی. آخه خب خدایی شما بگید آدم میشه ۸ ساعت در روز کار کنه و ۳ ساعت هم رفت و آمدش طول بکشه بعد تازه درسم بخونه و قبول شه؟!!!!! اینه که عین بچه های خوب میخوام بشینم تو خونه و درس بخونم.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:49 توسط بهناز و شوشو| |
مردی زندانی شده بود.

جرمش این بود که اعتراض می کرد.

او را در آغل گوسفندان زندانی کرده بودند تا از آنها یاد بگیرد اعتراضی نداشته باشد.

یک سال بعد مرد را به دار آویختند، زیرا گوسفندان دیگر شیر نمی دادند. 

 

* این متن با ای میل به دستم رسیده و نمی دونم نویسنده اش کیه.

 

پ.ن ۱: تمام کامنت های پست قبل رو جواب دادم. ببخشید انقدر دیر شد.

پ.ن ۲: ببخشید چند روزه انقدر کمرنگم و نیومدم پیشتون. فردا پس فردا به همه سر می زنم. قول میدم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:46 توسط بهناز| |

فکر کنم بابت پست قبلیم یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم چون انگار بد رفت رو اعصاب همه. من این مطلب رو یه جا خوندم و البته عین همه شما خیییلی جا خوردم و دلم نخواست هیچ کدوم رو انتخاب کنم. اما خب خواستم اینجا بذارم و یه نظر سنجی بشه. دلم می خواست بدونم بیشتر خانمها کدوم رو انتخاب می کنند و بیشتر آقایون کدوم رو. که خب اینجا بیشتر از خواننده آن خواننده آف داره و انقدرم معرفت ندارند که حداقل وقتی سوال میشه آن بشن و جواب بدند. دوستهای خودم هم که اکثرا نتونستند انتخاب کنند (که البته من بهشون حق میدم). اینه که نشد نظرسنجی که توی این پست بتونم نتیجه اش رو بذارم اینه که به جای نظر همه نظر خودم رو مفصل میگم.

احتمالا با چیزی که الان میگم خیلی ها مخالفند اما خب نظر شخصی منه و کاریش نمیتونم بکنم. به نظر من همه آدمها خیانت میکنند! فقط ظرفیت آدمها فرق میکنه. بعضی ظرفیت خیلی پایینی دارند و به اصطلاح خیلی دم دستند و با هر (ببخشید) عمله ای که سر راهشون قرار بگیره بله! بعضیا هم نه ظرفیتشون خییییلی بالاست و شاید تا آخر عمرشون هم کسی که باعث خیانتشون بشه سر راهشون قرار نگیره. به همین دلیله که بعضی از آدمها خیانت می کنند و بعضی تا آخر عمر پاک هستند.

نظر من هم مثل نظر همه شما اینه که خیانت فاجعه است. این که تمام چیزهایی که از کسی داری به یک چشم به هم زدن خراب شه. این که اون آدم جلوت بشکنه و بریزه. این که احساس کنی وقتی همه دنیات  بهت خیانت کرده پس گند بزنند به این دنیا. همه اینها خییییلی بده. تمام این چیزهایی که گفتم شامل هر دو گزینه میشه ها. یعنی این آدم و این همه دنیایی که گفتم هم میتونه طرفمون باشه هم خودمون.

دینا خانمی گفته بود کسی که خیانت میکنه روح پستی داره و منم گفتم که باهاش موافقم. این یعنی اینکه به نظر من همه آدمها بالقوه پستند. حالا بعضی ها کمتر پستند و این پستی تا آخر عمرشون بالفعل نمیشه و بعضی ها هم خیلی زود خودشون رو نشون میدن.

من اگه مجبور باشم یکیشون رو انتخاب کنم ترجیح میدم خیانت کنه و مچش رو بگیرم. چون شوشو انقدررررررررررررر خوبه که اگه یه روز بهش خیانت کنم از شرمندگیش ترجیح میدم بمیرم تا اینکه توی چشمهاش نگاه کنم.

ولی من از خدا ممنونم که هم به خودم ظرفیت بالایی داده هم کسی رو سر راهم قرار داده که ظرفیتش خییییییییییییییییییییییییلی بالاست.

پ.ن۱: ممنون از ۴ نفری که با همه سختی ای که براشون داشت یکی از گزینه ها رو انتخاب کردم.

پ.ن۲: برای اولین باره که نظری رو که مطمئنم مخالف های زیادی داره به این وضوح می نویسم پس لطفا یه طوری باهام برخورد نکنید که از این به بعد مجبور به خود سانسوری بشم.

پ.ن مخاطب خاص: شوشو جونم مرسی که چیزهایی رو که نوشتم درک می کنی و ازشون ناراحت نمیشی و مرسی که انقدر بهم اعتماد داری که وقتی نوشتم همه آدمها خیانت میکنند و فقط به ظرفیتشون بستگی داره بدونی من ظرفیتم بالاست و اصولا کسی رو از این نظر آدم حساب نمی کنم.

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:19 توسط بهناز| |
 

  • بهش خیانت کنی و مچت رو بگیره
  • بهت خیانت کنه و مچش رو بگیری

اگه مجبور بشید فاعل و یا مفعول یکی از این جمله ها بشید کدوم رو ترجیح میدید؟!

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:6 توسط بهناز| |

اون هفته یه روز مجبور شدم بیام سر کار. عصری قرار شد شوشو بیاد دنبالم. ساعت ۴.۱۰ شوشو زنگید که من دم درم. منم خییییلی کار داشتم (البته ساعت کاریم هم ۴.۳۰یه) تند تند باهاش حرف زدم گفتم چشم ۴.۳۰ میام پایین.

۱۰ دقیقه بعد:

شوشو: بهناز یه چیزی بگم؟

بهناز: بگو عزیزم.

شوشو: ببین یکی باهامه گفتم زودتر بهت بگم یه وقت جا نخوری. اومدی باهاش سلام علیک کنی ها زشته. زود میره که تو ناراحت نشی.

بهناز: باشه عزیزم.

حالا من هی با خودم فکر میکنم خدایا یکی یعنی کی؟!!! اگه از دوستاش بود که خب میگفت فلانی باهامه! یعنی ممکنه کی باشه که فکر کرده من باهاش سلام علیک نمیکنم؟ یعنی من انقدر بیشعورم که کسی با شوشو باشه بهش سلام نکنم؟!

خلاصه تو ۱۰ دقیقه آینده من هر فکری که بگید رو کردم.

تا زمانی که برم پایین بهناز همش اینجوری بود:

۴.۳۰ شد و رفتم پایین. از هولم پله ها رو با این پای تو گچ تند تند رفتم. رسیدم پایین و دیدم بعله شوشو وایساده و ایشون:

                          

هم کنارش وایساده.

 

پ.ن: این پست مال دو هفته پیشه و من الان پام و از گچ درآوردم بلاخره (البته یه ۳-۴ روز زودتر)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:11 توسط بهناز| |
روزی خواهم مرد

روزی که مثل هیچ روزی نیست

روزی است پر از شبنم و پر از برگهای پاییزی

و تو خواهی گریست

اما...

گریه برای چه؟!

من که جایی نرفته ام؟

من فقط خوابیده ام

خوابیده ام و از دنیا مرخصی گرفته ام آن هم بدون حقوق

تا کمی خستگی هایم را بتکانم و به تمام آرزوهای نرسیده ام بخندم

من در پاییز خواهم مرد

در یک پاییز سرد وقتی که دنیا برایم تنگ شده

 

پ.ن: همه متنهای اینجوری ای که می گذارم رو خودم می نویسم پس خواهش میکنم قانون کپی رایت را رعایت فرمایید. (حالا انگار خیلی هم تحفه است)

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:35 توسط بهناز| |

سلامی دوباره به گرمی این تابستون که انگار نمیخواد تموم بشه

میخوام یکی از بهترین جمعه های زندگیمو تعریف کنم.البته زیاد جمعه ی خوب ندارم آخه  من جمعه ها که از خواب پا میشم  بداخلاق و کسلم  وحال هیچ کاری هم ندارم.راستی امان از این غروب خیلی بیخودش که آدم دیگه میخواد گریه کنهسرتونو درد نیارم حالا میگم چرا این جمعه برام فرق داشت

صبح که از خواب پا شدم طبق معمول  بی حال بودم.  بعدش هم که با بهناز تلفنی حرف میزدم و اونم بدتر از من از یه قضیه ای شاکی بود منم  طبق روال عادی قضیه شروع به دلداری و ناز کشیدن کردم (بهناز: الهی بگردم که چقدر دلت پره از این روال عادی)

بهناز:

بنده یا به عبارتی(شوشو):عزیزم عیبی نداره میگذره تحمل کن و از  این جور حرفا .

بهناز:(تقریبا آروم شده بود دیگه)   

 شوشو(بعد از عملیات طاقت فرسای ناز کشیدن): بهی حوصلم سر رفته به مامان بگو بیاید انجا.

بهناز: آره خیلی خوبه بهت خبر میدم.

خلاصه  قرار شد که بهی با مادر بسییییییییییییییار گرامی  تشریف بیارند(کاش مادر زنم  بود میدید چقدر چابلوسی میکنم)

بهناز خانم چون ژله دوست داشت منم سریع رفتم درست کردم و یه کم هم اتاقمو مرتب کردم.البته بهنازی بیشتر کیک هام و دوست  داره (آره درست فهمیدید منم بلدم)

از الان به بعد ماجرا دیگه بهناز  و مادر گرامی تشریف آوردن:

اول از همه بگم که چقد این بهناز شیرینی دوست داره و تا من رومو برمیگردوندم  یکی دو تا شیرینی میخورد. (بهناز: آی آی آبروم و بردی که!)

بعدش منو بهناز رفتیم  تو اتاقم و یه کمکی حرف زدیم  و بعد از اون با هم نشستیم سر انتخاب واحد دانشگاهم مشورت کردیم. (بهناز: حالا مشورت میگید ها. یه فصل بنده گریه نمودم چون طبق محاسبات ترکی ای که میکردم هی به این نتیجه میرسیدم که شوشو درسش ۸ ترمه تموم نمیشه و ۹ ترمه میشه! بعد ۱۰۰۰ بار شوشوی بنده خدا توضیح داد تا من تازه گرفتم قضیه چیه!)

جاتون خالی  مادر شوهر عزیز بهنازممیوه آورد (بهناز: شوشو هم یه ظرف میوه برام پوست کند و تا آخرین دونه اش هم به خوردم داد. خیییلی چسبید) و بعدش دو تاظرف گنده  چیپس و پفک  نوش جان کردیم. بعد از شام هم من و بهناز نشستیم با هم یه نون ببر کباب بیار جانانه بازی کردیم که هنوز عذاب وجدان دارم(اخه خیلی محکم  وسفت بازی میکردم). (بهناز: عذاب وجدان!!! تازه عذاب وجدان داشتی و اونجوری من و میزدی؟!!!!! باور نمی کنید تلافی همه اذیت هام و داشت شوخی شوخی درمی آورد )

خلاصه اینکه جمعه خوب و باحالی بود وخدا قسمت همه کنه و آخرای داستان هم از این قرار بود که  خواهر زن عزیز با همسر گرامی اومدن دنبال  بهناز و مامیش .

راستی جدا از همه این حرفا دوست دارم نظرتون رو راجع به جمعه بگید.

 

پ.ن بهناز نوشت: یه چیزه خیلی خیلی جالب

بنده همین الان از طریق اینجا پی بردم که روز اقبال متولدین اردیبهشت (یعنی شوشو) جمعه میباشد

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 2:38 توسط شوشو| |
بابت تاخیر یک روزه معذرت

یه سری توضیح بدم بعد بریم سراغ عکسها تو ادامه مطلب

اول: در مورد رمزدار شدن بلاگفا (چرا تو این خراب شده یه ویرگول پیدا نمیشه؟!) بلاگفا مثل پرشین رمزدار نشده. یعنی اینجوری نیست که کل پست رمزدار باشه و فقط ادامه مطلب رمزداره. اما خب همینم برای ما بلاگفایی های معصوم! غنیمته.

دوم: در مورد آپلود عکس و امنیتش دینا خانمی و زیگزاگ جان راهنماییم کردن. میگم که شما هم بدونید. برید اینجا و عضو بشید. بعد هر چیزی رو که بخواید آپلود کنید توی پوشه خودتون براتون ذخیره میکنه که فقط خودتون بهش دسترسی دارید. هر وقت هم که خواستید می تونید پاکش کنید که البته توی وبلاگ هم پاک میشه.

بریم سراغ عکسها و بازی خودمون

پ.ن: من برا همه رمز گذاشتم اما اگه کسی جا افتاده یا به دستش نرسیده بیاد بگه که بذارم براش.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 9:38 توسط بهناز| |

سلام سلام

من میخوام یه بازی وبلاگی راه بندازم. از وقتی بلاگفا رمزدار شد این به فکرم رسید. شاید نشه بهش گفت بازی. ولی خب من دوستش دارم امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید.

بیاید هر کدوممون توی یه پست رمزدار عکسهامون رو بذاریم. میدونم شاید بعضی ها به دلایل امنیتی نخوان این کار رو بکنن اما خب وقتی پست رمزدار باشه که اشکالی نداره داره؟ فکر کنم دیگه هرکدوممون اونقدری همدیگه رو بشناسیم که بتونیم رمز پست رو به هم بدیم. من و شوشو به عنوان اولین نفر بازی رو فردا انجام میدیم. همه دوستهام هم دعوتند اما برای محکم کاری اسم یکی یکیتون رو میبرم:

دینا خانمی و بهار جونم و  نوک طلا و مخمل خان و گربه و گنجشک و عسلی جونم و خانمه و آقای زیپ و خانم زیگزاک و ملیحه جون و نازی جون و میلادش و یلدا جونم و مرمر خانمی و گیتی جونم و ساناز خانمی اگه کسی رو جا انداختم خودش بیاد اعتراف کنه زود تند سریع.

پ.ن:

کمک                                                                                                                           کمک

من به یک عدد کلاس زبان خوب و فشرده (که ساعت کلاسهاش بعد از ساعت کاری باشه) جهت یادگیری زبان در عرض ۹ ماه! نیازمندم.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 9:7 توسط بهناز| |

نمی گویم سلامی به وسعت آشنایی و به سبزی زندگی، اصلا سلام نمی گویم. می خواهم از «من» بگویم. نمی خواهم «من» را درسلام و خداحافظ به بند بکشم. نه! از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود نمی گویم. فقط می خواهم بپرسم من منم یا من تویی؟ من با تو معنا می شوم یا تو با من؟ من به تو عاشقم یا تو به من؟

من مدعی عاشقیم اما تو می بخشی. من مثل تو ندارم و تو مثل من بسیار داری اما من چون تویی را گم می کنم و تو چون منی را در می یابی.

اما من هم حقیر نیستم. من هم سرشارم؛ سرشار از  حس بزرگ زندگی.

در میانه راه تو را گم کردم. جستجو کردم و نیافتمت، جستجو کردم و نیافتمت؛ می دانم که میدانی اما می گویم تا خودم هم بدانم:

نیافتمت چون در ماوراء می گشتم. نیافتمت چون دیدگانم بسته بود و نیافتمت چون...

در آنی چشمانم را گشودم و نگاه کردم. نگاه کردم و یافتمت، نگاه کردم و در همین نزدیکی یافتمت. در قطره اشکی جاری از یک احساس، در خنده ای سرشار از شادی، در عمق زلال چشمانی که در آینه مرا می نگریست!

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:29 توسط بهناز| |